سيد محمد باقر برقعى

3473

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

طاير پرشكسته رفتى ، ز رفتنت ننمودى خبر مرا * آگه نكردى از چه سبب زين سفر مرا بودم ز هجر روى تو افسرده و ملول * از رفتن تو گشت دل‌افسرده‌تر مرا مشمر چنين حقير و مكن خون‌دلم از آنك * پرورده روزگار به خون جگر مرا روزى كه ديده‌ام به جمال تو اوفتاد * چشم تو داد ز عالم بالا خبر مرا دستم بدان كمر نرسيد عاقبت ولى * بشكست زير بار محبّت كمر مرا در بحر غم فتاده‌ام و موج حادثات * گاهى برد به زير و گهى بر زبر مرا حاصل نشد ز عشق و صفا و وفا و مهر * جز آه سينه‌سوز و دو چشمان تر مرا گيرم كه نعمت دوجهان شد از آن من * بىدولت وصال تو ندهد ثمر مرا از ثروت جوانى و عشقم همين به‌جاست * مويى بسان سيم و رخى همچو زر مرا آتش فتد چو نى به سراپاى من ز غم * آيد چو جلوهء تو به مدّ نظر مرا از دورى تو سر نشناسم ز پا دگر * كآتش فتاده است ز پا تا به سر مرا روزى مرا بجويى و نادم شوى به خويش * كاندر جهان خاك نبينى اثر مرا « مهجور » سوى يار چسان پر كشم دگر * بشكسته چون ز جور زمان بال‌وپر مرا ذرّهء ناچيز ترسم آن شوخ ، به فرياد دل ما نرسد * يا به دامان وىام ، دست تمنّا نرسد ندهد تا به ره عشق دل و دين از كف * دست كس در خم آن زلف چليپا نرسد هرچه هم تيزپر و تند و سبك سير آيد * پشه دانى كه به سرمنزل عنقا نرسد هم مگر سوى تو پرواز كنم با پرعشق * ور نه پاى خود و فهم كس آنجا نرسد نگذرد هيچ شبى كز غم هجر رخ دوست * شيون و زارى من تا به ثريّا نرسد دل من برد و ندانم به كجا شد دلبر * ترسم آخر دل گم‌گشته به من وا نرسد نيست امّيد كز اين عشق و جنون بازآيم * دست در حلقهء آن زلف دوتا تا نرسد بادهء عشق كجا اين همه مستى دارد * گر به دو نشئه از آن نرگس شهلا نرسد آب‌جو ناله‌اش از دورى دريا باشد * هيچ ساكت نشود تا كه به دريا نرسد همچو مه مفلس و تاريك و تهيدست آيد * گر به خود پرتو از آن چهرهء رخشا نرسد از يكى ذرّهء ناچيز چه خيزد « مهجور » * گر به سرچشمهء خورشيد توانا نرسد